ماجراهای رامیلا

این روزها رامیلا خوشگلم خیلی خیلی قشنگ صحبت میکنم شیرینتر از گذشته, 
بعضی وقتها خیلی اذیتم میکنه مجبور میشم کمی سرش داد بزنم
بعد با کمال خونسردی میادو میگه سانازی قشنگم بیا کارت دارم یا باز دوباره کار خودش رو انجام میده راستش خیلی لجبازه وقتی بهش میگم که این کار درست نیست یا این کارو انجام نده, تا انجامش نده ول کن نیست یه جورای سرکارت میذاره بعد میره کار خودش رو انجام میده خیلی بلا شده
قربونش برم که با این مغز کوچیکش اینقدر میفهمه, حالا تو این وضعیت شما جای من بودین چه کار میکردین ؟
![]()
![]()
![]()
بعضی وقتها خیلی عصبانیم میکنه و خیلی ریخت و پاش از یک طرف من هم خسته از سرکار اومدم و نیاز به استراحت دارم تازه باید با خانم خانما بازی کنم و ریخت و پاشای خانمو جمع کنم هر کاری هم میکنم که یاد بگیره وقتی میریزه جمع کنه فایده ای نداره, فکر میکنم هنوز براش زوده .
خیلی وقت بود که نتونستم براش بنویسم راستش واقعاً خدارو شکر میکنم که این دختر کوچولوی بامزه رو به من و بابا اتا داد و دعا میکنم که خدا به دل پدر و مادرایی که دلشون یک کوچولوی قشنگ میخواد نگاهی کنه و تو این روزهای قشنگ و ماه مبارک آرزوشونو برآورده کنه .
دیروز بعد از مدتها رامیلا رو بردیم
پارک ( قلعه سحر آمیز ) که کمی بازی کنه
آخه راستش هوا خیلی خیلی گرم شده و وقتی میخوای بری بیرون تمام انرژیت و توان به خاطر هوا از بین میره و به نظر بی حوصله و بی حال میشی امسال از سالهای گذشته هم گرمتر شده,
به هر حال رامیلا خانم خیلی وقت بود مرتب می خواست ببریمش پارک دیگه
دلو زدیم به دریا و بردیمش پارک ولی قربونش برم اولش با انرژیی بود ولی بعد کم کم بیحال شد لپاش هم حسابی سرخ شده بود بعد از 1 ساعت رفتیم خونه رامیلا همین که رسید خونه کمی باد کولر بهش خورد بلند شد و شروع کرد به بازی کردن البته محوطه بازی هم پر از کولر است ولی اینقدر هوا گرمه کولرها نمی کشیدند .
امروز هم صبح وقتی بیدار شد صبحانه بهش دادم و بعد هم نشست پای تلویزیون تماشای کارتون تا موقع نهار حسابی بازی کرد و ریخت و پاش و هم کارتون نگاه کرد من هم مشغول کارهای روزمره
بعد از ظهر هم چون بابا اتا قرار بود بره خونه یکی از آشنایان من و رامیلا خانم رفتیم خونه آنااینا تا بابا اتا کارش تمام بشه و برگرده بیاد
دنبالمون همین که سوار ماشین شدیم رامیلا خانم گفت بابا اتا قربونت آروم رانندگی کن کمی که جلوتر رفتیم گفت بابا اتا مراقب باش ماشین ایستاده, خلاصه ما رسیدیم خونه و رامیلا خودش رو لوس میکنه برای آنا و باباجون و دایی آرش و شیرین زبونی براشون میکنه برای اینکه بیان باهاش بازی کنن برگشت گفت آنا قربونت بیا دیگه, چند دقیقه بعد باز گفت آنا تورو خدا بیا دیگه,
چون آنا که کار داشت دستش بند بود دیر رفت سراغش, همشون یه جورایی مشغول کارای خودشون بودن بعد که رامیلا اینجور صحبت کرد از خنده بیهوش شدن . 
خیلی وقت بود ننوشته بودم دلم برای همه چی تنگ شد بود
مخصوصاً دوستان گلم و ممنون تو این مدتی که ما نبودیم شما مثل همیشه به ما لطف داشتید و به ما سر می زدید و برامون نظر میگذاشتید .
![]()
این عکس زیر هم دقیقاً مثل رامیلاست که با یک خرسی که از خودش بزرگتر ه بازی میکنه و میگیرش بغلش .




ماجراهای رامیلا 
